بچه های پایین شهر

خرید بک لینک
گفتا که مترس آخر نی منت همی گویم کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی پرنور از او عالم تبریز از او انور او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر 1034 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار 1035 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر بندیش از آن روز که دم های شماری تو می زنی و وهم زنت شوی دگر بر خود را تو سپر کن به قبول همه احکام زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست شکر تو نبشتست بر اطراف کمر بر جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر از کار جهان سیر شده خاطر عارف عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر دیدست که گر نوش کند آب جهان را بی حضرت تو آب ندارد به جگر بر گیرم همه شب پاس نداری و نزاری خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدند ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر موسی همه شب نور همی جست و به آخر نوری عجبی دید به بالای شجر بر یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر مقصود خدا بود و پسر بود بهانه عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر او ز آل خلیلست و به آفل نکند میل چون خار بود آفل او را به بصر بر جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی انکار تو پس چیست به عباد حجر بر یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر بربستم لب را ز ره چشم بگویم چیزی که رود مستی آن کله سر بر نی نی بنگویم که عجب صید شگرفست مرغ نظرست و ننشیند به خبر بر 1036 ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر آخر نظری کن به نظربخش فکر بر ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش بنگر به موثر تو چه چفسی به اثر بر
بچه های پایین شهر...

ما را در سایت بچه های پایین شهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: nader بازدید: 111 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

چون ستاره شب تاریک پی مه گردند چو مه چارده رخسار منور گیرند گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک پدر و مادر روحانی دیگر گیرند چون ببینند که تن لقمه گورست یقین جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند 778 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می نرود بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع تا نسوزد پر و بالش ز لگن می نرود همه مرغان چمن هر طرفی می پرند بلبل از واسطه گل ز چمن می نرود مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد وز امید نظر دوست ز تن می نرود زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند مرد چون روی تو بیند سوی زن می نرود جان منصور چو در عشق توش دار زدند در رسن کرد سر خود ز رسن می نرود جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن از پی تربیت تو ز یمن می نرود چون خیال شکن زلف تو در دل دارم این شکسته دلم از عشق شکن می نرود گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند جان عاشق به سوی گور و کفن می نرود حیله ها دانم و تلبیسک و کژبازی ها جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می نرود 779 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد نه به یک بار نشاید در احسان بستن صافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد آستینم ز گهرهای نهانی پر دار آستینی که بسی اشک از این دیده سترد شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد دل آواره اگر از کرمت بازآید قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد این جمادات ز آغاز نه آبی بودند سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است چون برون آید از جای ببینش همه ارد مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد 780 بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانست دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد
بچه های پایین شهر...

ما را در سایت بچه های پایین شهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: nader بازدید: 108 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی